نظرت درمورد خوابگاه چیه ؟
زندگی یعنی همین
من زندگی رو تجربه کردم ،فرهنگ رو مزه مزه کردم ،خوابگاه رو چشیدم . میان شش نفر ازشش استاد وشش فرهنگ و شش لهجه وزبان و در یک اتاق .
من زندگی رو چشیدم اون روزی که سفره ای بی ریا در اولین روز دانشجویی ،شش غریبه روآشنای دیرینه کرد. همدل وهمراز با هم اشک می ریختیم ومی خندیدیم. با هم درس می خوندیم وبا هم قهروآشتی می کردیم .
زندگی همان تغییر شکل دادن آدمی به قالب پنیر بود. وقتی که در ایام امتحان باید یه شبه جور درس تلمبار شده ی یه ترم رو می کشیدیم واز شدت کمبود وقت قناعت پیشه میکردیم و صبح پنیر،ظهر پنیروشب پنیر!
زندگی رو با تمام بی فرهنگی اش چشیدم !وقتی غذایی رو که مادرم بهم می داد رو با دلی پر از امید تو یخچا ل به امانت می ذاشتم ودیگه هیچ وقت اونو نمی دیدم. هر چی بود زندگی بود وشیرین. اما گذشت...
پ.ن:
دفعه ی بعد سعی میکنم در مورد قانونهایی که خاص خوابگاست بگم.
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 12:58 توسط س. وهاب
|