تبليغاتX
صراحت گو


صراحت گو







 آشپزي ليسانس
 
مواد لازم:
قبولي در دانشگاه ... حداقل يك رشته

خون دل ... به ميزان لازم

دوندگي جهت كسب مدرك... چند ماه

كوزه ... يك عدد

آب ...به ميزان دلخواه

طرزتهيه
:
ابتدا در كنكور قبول شده كمي ذوق مي كنيد البته دقت كنيد حداقل تا شش ماه از خوردن ترشيجات وامثال ذلك جدا" خودداري شود. بعد 5 الي 6 سال توي دانشگاه خون دل ميخوريد تا درستان تمام شود.سپس چند ماه حسابي مي دويد و بالا وپايين مي رويد. پس از آنكه با تمام دانشگاه ازمسول گرفته تا سرايدار تصفيه حساب كرديد مدرك شما آماده ميشود
.
خوب حالا آن كوزه اي كه در ابتدا خدمتتان عرض كرديم پر از آب كرده ومدركتان را در كوزه ار داده وآبش را مي خوريد. اميدوارم كه لذت ببريد. حالا شما يك ليسانسه هستيد

پ.ن:
اين متن كمي ناخوشايند را از نشريه ي خودموني گرفتم
.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 0:32  توسط س. وهاب   | 


 تیره ماه سیزده شو             

براساس تقویم فرس قدیم ،شب سیزدهم تیرماه برابر است با شب سیزده آبان ماه شمسی .جشن تیر ماه سیزده شو در بند پی ومناطق کوه نشینی جنوب شهرستان بابل برگزار می شود.     

این جشن را در قدیم ،تیرگان می نامیدند. چون سیزدهمین روز هرماه قدیم نامگذاری می شده است.همزمان شدن نام روز با نام ماه را به عنوان تیرگان جشن می گرفتند.      

از جمله آیین های متداول در جشن تیر ماه سیزده شو، تفال قرآن کریم ،فال حافظ ، قراعت ادعیه به نیت مردگان وصرف 13 نوع خوراک ومیوه وشکستن گردو و خواندن سرود وامیری واشعار محلی به وسیله ی افراد خانواده به دور هم تا پاسی از شب می باشد.    

از دیگر برنامه های سنتی این شب آن است که عده ای از کودکان ونوجوانا ن با گرفتن یک چوب نازک وبلند و کیسه ای کوچک به در خانه ها می روند و بدون حرف زدن ( لال ) با چوب خود به صا حب خانه ضربه کوچکی می زنند وبه اصطلاح افراد خانواده از بیماری مصونیت پیدا می کنند وصا حب خانه نیز هدایایی از قبیل:برنج ومیوه های مختلف گردو به آنها می دهد.                     

ازدیگر مناسبت های این جشن آن است که ستاره ی تشتر یا تیشتر در شمال ایران در پاییزطلوع میکند. با طلوع آن فصل باران در این نواحی آغاز می شود.         

برخی  نیز عقیده دارند که این جشن به خاطر پرتاب تیر از سوی آرش کمانگیر از کوه دماوند و به سوی جیحون است که با تمام این نیرو این تیر از کمان جهیده بود و صلح افراسیاب و منوچهر را در پی داشت. ایرانیان در خصوص مردم مازندران،آن روز را جشن گرفتند این اتفاق مصادف بود با شب تیر ماه سیزده شو که طبق منابع مختلف ابوریحان بیرونی و بو علی سینا به این انگیزه اعتقاد دارند. 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 13:12  توسط س. وهاب   | 


نظرت درمورد خوابگاه چیه ؟

زندگی یعنی همین    

من زندگی رو تجربه کردم ،فرهنگ رو مزه مزه کردم ،خوابگاه رو چشیدم . میان شش نفر ازشش استاد وشش فرهنگ و شش لهجه وزبان و در یک اتاق .    

من زندگی رو چشیدم اون روزی که سفره ای بی ریا در اولین روز دانشجویی ،شش غریبه روآشنای دیرینه کرد. همدل وهمراز با هم اشک می ریختیم ومی خندیدیم. با هم درس می خوندیم وبا هم قهروآشتی می کردیم .   

 زندگی همان تغییر شکل دادن آدمی به قالب پنیر بود. وقتی که در ایام امتحان باید یه شبه جور درس تلمبار شده ی یه ترم رو می کشیدیم واز شدت کمبود وقت قناعت پیشه میکردیم و صبح پنیر،ظهر پنیروشب پنیر!    

زندگی رو با تمام بی فرهنگی اش چشیدم !وقتی غذایی رو که مادرم بهم می داد رو با دلی پر از امید تو یخچا ل به امانت می ذاشتم ودیگه هیچ وقت اونو نمی دیدم. هر چی بود زندگی بود وشیرین. اما گذشت...       

 پ.ن:

دفعه ی بعد سعی میکنم در مورد قانونهایی که خاص خوابگاست بگم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 12:58  توسط س. وهاب   | 


خرافات   

 

اگه آدم خرافاتی باشه،  هیچ وقت پاشو روی درز موزاییک نمی ذاره!  

اگه آدم خرافاتی باشه،  هیچ وقت ساکن خونه ای نمی شه که پلاکش سیزدهه!

اگه آدم خرافاتی باشه،   گربه سیاهه هم حتما نحسه! 

اگه آدم خرافاتی باشه،   هیچ وقت از زیر نردبون رد نمی شه!   

اگه آدم خرافاتی باشه،   هیچ وقت ماست رو باترشی نمی خوره!

اگه آدم خرافاتی باشه،   هیچ وقت حر فش رو بعد از عطسه بلافاصله ادامه نمی ده!

اگه آدم خرافاتی باشه،   هیچ وقت به شهاب نگاه نمی کنه!  

اگه آدم خرافاتی باشه،   هیچ وقت چهارشنبه ها زیر درخت انجیر نمی ره!    

اگه آدم خرافاتی باشه،   هیچ وقت رو گربه آب نمی ریزه! 

البته اینا همه در صورتی درسته که یه آدم خرافاتی باشه ولی من که شکر خدا (بزنم به تخته!) اصلا خرافاتی نیستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386 ساعت 9:41  توسط س. وهاب   | 


فرهنگ چیه؟

   مردم اونو چه طور تعبیر میکنن؟!

    یه روز راننده ی اتوبوس با یکی از مسافراش (که البته کارمند اداره هم بود) سر نداشتن پول خرد جر و بحث میکنه. جالبتر اینکه تو این مشاجره هر کدومشون لقب بی فرهنگ به اون یکی میداد!...نمیدونم فرهنگ برای اونا چه معنائی داشت یا حتی کاربرد کلمه ی فرهنگ درست بود یا نه؟!

   به نظرم راننده اتوبوس فرهنگ رو تو داشتن پول خرد،ساکت شدن در مقابل حرف زور و ارضای خواسته ی خودش خلاصه کرده بود.

  شما چی فکر میکنین؟؟؟؟

 

    

                             

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 0:43  توسط س. وهاب   |