تبليغاتX
صراحت گو


صراحت گو







بازم گاز،بازم آتیش 

 یکی دو ماه بعد از ماجرای ساختمون رضایی که دو نفر از دانشجوها بخاطر گازگرفتگی از بینمون رفتن، آشپزخونه ی بلوک 6 ساعت 2 نصفه شب آتیش گرفت که با کمک بچه های بلوک 5 نجات پیدا کردن و بالاخره به خیر گذشت،حالا بماند که اون شب نه بلوک 5 و نه بلوک 6 هیچکدوم سرپرست و نگهبان نداشتن و واقعاً به خیر گذشت.یه ماه بعد موقع ظهر،همون اتفاق واسه بلوک 5 افتاد که اونم به خواست خدا به خیر گذشت تا اینکه دیگه سال تموم شدو بلوکای دیگه قصر در رفتن تا دوشب پيش که نوبت بلوک 4 شد.دیگه نوبتی هم باشه نوبت این بلوک بود دیگه!!!!!!!!!.جالب اینجاست که بلوک 4 هم ساعت 2 نصفه شب آتیش گرفت اما من نمی دونم چرا قصر در رفت چون به قول معروف«تا سه نشه بازی نشه»!!!!!!!!!!!!!!   

حالا دیگه بچه های بلوک3 گوش به زنگ باشن که تا یکی دو ماه دیگه نوبت اوناست بعدشم بلوکای 2 و1.فقط زیاد نترسین آخه این شتریه که در خونه همه می خوابه،در بلوک شمام باید بخوابه.فک کنم انقد که همه جا آتیش گرفته،دیگه واسه همه طبیعی شده!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 11:4  توسط س. وهاب   | 


یه معذرت خواهی از همه کسایی که آزارشون دادم:

 چند روزی بود که رفته بودم تو لاک خودم و حوصله اطرافیانمو نداشتم و بیشتر به کارای خودم و دیگران فکر می کردم درواقع یه جورایی همه کارا و حرکات دیگران واسم یه معنای خاصی گرفته بود وهمینم خیلی آزارم می داد و منو بیش تر از دیگران جدا می کرد و تو لاکم فرو می برد و شدیداً گوشه گیر شده بودم و اطرافیانمم از این تغییر اخلاقم رنج می بردن چون یه وقتایی یه چیزایی می گفتم یا یه کارایی می کردم که اون لحظه اصلاً به خوبی یا بدیش فکر نمی کردم.خدا می دونه که چند نفر تو همین مدت از دستم دلگیر شدن و... .البته چند نفر به روم آوردن و چند نفر پیش بقیه گله کردن و... بالاخره دیگه کم کم فهمیدم که نه تنها خودم دارم عذاب می کشم بلکه بقیه رو هم دارم عذاب می دم که این بیشتر عذابم می داد.مخصوصاً این اواخر که دیگه اصلاً نمی دونستم چی می گم.دیگه جمله بندی و اصلاً حرف زدن یادم رفته بود،مخصوصاً وقتی می خواستم یه smsبزنم اصلاً نمی دونستم چی می نویسم و به همین خاطر مجبور می شدم با چندین sms دیگه به طرف بفهمونم که از حرفم منظوری نداشتم بلکه نحوه گفتنم اشتباه بود.حالا دیگه نمی دونم طرف مقابل چقدر حرفمو باور می کرد.امروزم یکی دیگه از اون روزا بود که البته نه با sms بلکه کاملاً حضوری.بعداز ظهر که حوصله ام سر رفته بود، بعد چند روز یه سر رفتم خونه عموم اینا،دختر عمومم تا منو دید گفت:چه عجب ما شما رو این ورا دیدیم.بعدشم با داداشش دوتایی باهم گفتن: راستی چرا جدیداً اخلاقت یه جوری شده؟! انگار ازدست ما ناراحتی!منم سریع گفتم:نه چیزیم نیست،شما مثه اینکه زیادی حساس شدین.ولی اونا همچنان اصرار داشتن که اخلاقم عوض شده و مثل قبل نیستم.البته یه خورده بهم امیدواری دادن و گفتن که الآن باز یه خورده بهتر از چند روز پیشم.ولی به خدا اصلاً دست خودم نبود و از همه کسایی که تو این مدت از خودم رنجودم معذرت می خوام و بازم میگم:اصلاًدست خودم نبود.در واقع یه جورایی تسلط رو خودمو از دست داده بودم. امیدوارم که دیگه چنین اتفاقی پیش نیاد.به قول یه عزیزی که می گفت:همه علوم اجتماعیا یه دوره نقاهت می گذرونن،فکر می کنم دوره نقاهت منم رسیده.البته من واسه تغییر اخلاقم دلایل زیادی داشتم که حداقل واسه خودم قانع کننده بود.از زمانی هم که با یکی از نزدیکان بسیار خوبم حرف زدم فکر می کنم که اخلاقم داره بهتر میشه.البته این اخلاق که میگم منظورم گوشه گیریه نه چیز دیگه ای.از اون دوستی هم که واسه بهتر شدنم کمکم کرد خیلی ممنونم.    

به امید فرداهای بهتر...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 22:53  توسط س. وهاب   | 


ديده ها

تا حالا دقت كردين وقتي پيش پدربزرگ ومادر بزرگها اسم حضرت علي يا پيامبر مياد چه حالي بهشون دست مي ده؟؟با يه دل پر از آه وحسرت اسمشونو صدا مي زنن و ازش كمك مي خوان.نمونه اش مادربزرگ خودمه كه وقتي از مكه وكربلا و... پيشش حرف مي زنن چشماش پر اشك مي شه وياد سفرش به اونجا مي افته. اما ماها چي؟؟؟؟؟؟ اگه اسم همه پيامبران و امامان و هم پيش ما بيارن هيچ حس خاصي بهمون دست نمي ده. 

راستي چرا اين شكليه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چيه باعث شده كه قديميا انقدر به پيامبران وامامان اعتقاد دارن وماها يعني نسل جديد نه. چي مارو انقدر از دين وايمان دور كرده؟؟؟؟؟؟؟        

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 11:17  توسط س. وهاب   | 


یه تکلیف

 یه بچه ای با هزار امید و آرزو میره مدرسه ومیشه دانش آموز.بعد یه مدت که با معلمای خوب وبد هی بالاتر میره،یه روزی یه آقا معلمی بهش تکلیف میده اما اون دانش آموز نمی دونه که چطور باید اون تکلیف و انجام بده.تصمیم می گیره که بره پیش معلمش.از معلم می پرسه که باید چیکار کنه اما معلم یه جواب سربسته بهش می ده ووقتی دانش آموز بهش می گه تا حالا اینطوری یاد نگرفته وازش کمک می خواد،آقا معلم با بدخلقی بهش می گه که:«خب انجام نده».دانش آموز یه کم بهش برمی خوره اما بعد چند روز دوباره برمی گرده پیش معلم ودوباره همون جواب ومیشنوه وبعد از چند بار،دانش آموز تصمیم می گیره که از بچه های دیگه بپرسه.اما یه چیزی اعصابشو خیلی بهم می ریزه و اون اینکه،همون آقا معلم وقتی میره سر کلاس،همه اش حرف از دین وایمان می زنه.البته دین وایمان وفقط تو نماز خوندن خلاصه میکنه ودیگه یادش میره که اخلاق هم می تونه جزء دین وایمان باشه.   

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387 ساعت 17:6  توسط س. وهاب   | 


کتابخونه یعنی همین...        

کتابخونه یعنی یه ساختمون بزرگ پر از خالی. 

کتابخونه یعنی محل جمع آوری کتابای دوقرن پیش.

کتابخونه یعنی جایی که سیستمش(از هر نظر)کاملا بسته باشه.   

کتابخونه یعنی جایی که دانشجوها آرزوی دیدن کتاباشو داشته باشن.

کتابخونه یعنی جایی که بچه های پژوهشگری برای تحقیقاشون مجبور شن سراغ استادا برن.     

کتابخونه یعنی جایی که هی توش کتاب سرچ کنی وهی کامپیوترا صفر بدن.

کتابخونه یعنی جایی که توش از بین ۱۰ تا کتابی که سرچ می کنی یه کتاب گیرت بیاد اونم نصف ونیمه. 

کتابخونه یعنی جایی که وقتی سراغ آمارنامه هاش میری صفحاتش دزدیده شده باشه.

کتابخونه یعنی جایی که اگه خدای نکرده تونستی کتابی از توش بگیری بیشتر از ۲تا نتونی امانت بگیری اونم برای ۲ هفته.

کتابخونه یعنی جایی که نه تنها سیستمش بسته است بلکه ۴ یا۵ تا کامپیوتر داشته باشه همه اش درب و داغون.

پ.ن:  

واقعا چرا باید یه کتابخونه ای مثله کتابخونه دانشگاه علامه پر کتاب باشه بایه سیستم باز ولی کتابخونه ما به این بزرگی نه تنها سیستمش باز نیست بلکه چندتا کتاب درست و حسابی هم نداشته باشه که ماهای دانشجو هی مجبور نشیم واسه تحقیقامون سراغ اساتید یا سایت بریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 9:27  توسط س. وهاب   | 


قانون دنیای امروز...          

هر وقت خواستی کاری بکنی اول نفع خودتو ببین

اگه خواستی اطرافیانت تو رو قبول داشته باشن طبق مراد آنها کار کن

اگه تو یه درسی تحقیقی داری و نمی دانی باید از کجا شروع کنی از کجا منبع پیدا کنی تو کتابخونه دانشگاه بیرون و سایت هم نتونستی چیزی پیدا کنی باید تو خواب ببینی که چی کار کنی و اگه هم از کار زیاد خوابت نبرد اون دیگه مشکل خودته

اگه استادی ازتون در مورد یه موضوعی مقاله خواست باید تمام مراحلشو تمام و کمال انجام بدی و اگه نمی دادنی تقصیر خودته که مادر زادی بلد نبودی(چون تو دانشگاه اول ازت تحقیق می خوان بعد روش تحقیق رو بهت یاد می دن)

اگه یه روزی امتحان داشتی و جواب سوالی رو بلد نبودی زمین و زمان رو بهم جفت کن و یه چیزی حتی از خاطرات روزانت بنویس چون تو دنیای مدرن نمره ها کیلویی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:1  توسط س. وهاب   | 


این کتاب نوشته ی هرمان هسه ترجمه سروش حبیبی است.

نویسنده در این کتاب سرنوشت فردی به نام کنولپ را بیان می کند.کنولپ فردی بیابان گرد است که دوستان زیادی دارد و بهتر است بگویم که محبوب همه است و همه جا دوستانی دارد که در خانه ی خود  را مشتاقانه بر این بیخانمان شادمان باز می دارد. این صحرا گرد هیچ جا ریشه ندارد و از آسایش زندگی خانوادگی محروم است و در ضمن حاضر نیست که خود را به هیچ یک از حرفه هایی که در انجام آنها استعداد طبیعی دارد مقید سازد در واقع فردی آزاد و رها است.سرانجام در پایان راه دشوار زندگی در کفن برف فرو می رود و در دامان طبیعت جان می سپارد.خدای بزرگ را پیش نظر مجسم می کند و با او به گفتگو می پردازد و پیش او شکایت می کند که چرا زندگی اش چنان طی شد. پس از ناله های فراوان خدا به او می گوید که این حکمت و رسالت زندگی او بوده(که بیابان گرد بیخانمان باشد و از زندگی خانوادگی محروم گردد) و خدا جز به این شکل را برای او نمی خواسته." تو به نام من بیابان گردی کردی و گهگاه اندکی نفس آزادی در دل شهرزدگان دمیدی. تو به نام من به سفاهت مردان خندیدی و آنها مرا در وجود تو مسخره کردند.هیچ لذتی نچشیدی و رنجی نکشیدی مگر آنکه من در آن با تو سهیم بوده باشم."

پ.ن:

در واقع این کتاب می خواست این طور بگه که اختیار کنولپ در زندگی او نقشی نداشته و تمام جریانات زندگیش به خواست و اراده ی خدا بوده.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 8:37  توسط س. وهاب   | 


                                             شکست              

 

              « شکست،شکست من، تنهایی من ودوری من »          

تو پیش من از هزار پیروزی عزیزتری،ودر دل من از همه افتخارهای این جهان شیرین تری.     

شکست،شکست من،خود شناسی من وسرپیچی من.از توست که می دانم هنوز جوانم وپای چابک دارم وبه تاج شمشاد پژمرده نمی افتم.                         

در توست که به تنهایی رسیده ام ولذت رانده شدن ودشنام شنیدن را چشیده ام.                       

شکست،شکست من،شمشیر وسپر درخشان من،در چشمان تو خوانده ام که بر تخت نشستن یعنی برده شدن،و فهمیده شدن یعنی هموارشدن،ودریافته شدن یعنی به نهایت خود رسیدن ومانند میوه ی رسیده ای به زمین افتادن و خورده شدن.                         

شکست،شکست من،همراه ودلاور من،تو سرودهای مرا خواهی شنید وفریاد های مرا،وسکوت های مرا وهیچ کس جز تو با من سخن نخواهد گفت از تپش بالها و خیزش موج ها،از کوههایی که شباهنگام می سوزندوتنها تویی که از شیب صخره ی روح من بالا می آیی.                        

شکست،شکست من،دلیری بی مرگ من،من با تو با طوفان خواهیم خندیدوباهم گور همه ی آنهایی را که در ما می میرند خواهیم کند وبا اراده در آفتاب خواهیم ایستادوخطرناک خواهیم بود.   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 14:31  توسط س. وهاب   | 


از نخل برهنه سایه داری مطلب     

                                         از مردم این زمانه یاری مطلب       

 

عزت به قناعت است وذلت به طمع      

                                            با عزت خود بساز وخواری مطلب

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 14:21  توسط س. وهاب   | 


              وبلاگهای دوستان

باران دختی از جنس بلور با صراحت از پشت بام همسایه فریاد زد:

دوخط سکوت

 پ.ن:

برای اینکه سوء تفاهم نشه باید بگم که من باران دخت رو نمی شناسم وفقط به این خاطر اسمشو آوردم که اونم با ماها شروع به وبلاگ نویسی کرد.وهرکی که باشه بالاخره یکی از بچه های علوم اجتماعیه

.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 13:47  توسط س. وهاب   |